|
به نام خدا
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود
مردی دیر وقت ،خسته و عصبانی،از سر کار به خونه اومد(اوه اوه)
دم در پسر شو دید که منتظر اون بود،تعجب کرد چون معمولا
پسرک این موقع شب خواب بود.
_ بابا ، یه سوال ازت دارم،بپرسم؟
_آره، بپرس.یالا خیلی خسته ام
_بابا شما برای هر ساعت کار چه قد پول میگیری؟
مرد عصبانی شد و گفت: می خوایی بدونی؟ من واسه هر ساعت کار5 هزار
تومن میگیرم و اگه بر فرض محال در روز 24 ساعت کار کنم
شاید بعد از یه ماه بتونم پول آب،برق،گاز،تلفن،شهریه یه مدرسه ی تو،
پوشاک و از همه مهمتر اجاره ی بالا ی این خونه رو بدم. فهمیدی
دیگه سوالی نیست؟هان؟
پسرک سرشو انداخت پایین و آه کشید بعد رو به باباش کرد و گفت:
_میشه لطفا به من 5000 تومن قرض بدی؟یه روز پس میدم
مرد با عصبا نیت گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود
که پولی واسه خریدن یه اسباب بازی مزخرف از من بگیری کور
خوندی سریع به اتاقت برو و فکر کن که چه قدر خودخواهی من
هرروز سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وفت ندارم
پسر با ناراحتی به اتاقش رفت و درو بست
مرد که بعد از یکی دو ساعت آروم تر شد و با خودش گفت:
پسر من خیلی کم پیش میاد از من پول بگیره شاید واقعا چیزی هست که اون اینقد از من پول میخواد.
مرد سمت اتاق رفت و به پسرش گفت:
بیا اینم اون پولی که می خواستی ببخشید اگه تند و خشن رفتار کردم
خیلی خسته بودم.
پسرک خندید و نشست و فریاد زد :مرسی بابای گلم
بعد دستش رو زیر متکاش برد و چند تا اسکناس مچاله در آورد
مرد دوباره عصبانی شد و گفت :
تو که پول داشتی چرا دوباره از من پول گرفتی؟هان؟
پسرک گفت:
خب پولم کم بود ولی الان کافی یه.
حالا من 10.000 تومن دارم. میتونم 2ساعت از کار شما رو بخرم تا
تا فردا زودتر به خونه بیایی.
میخوام با تو شام بخورم و کمی حرف بزنم.میخوام فردا شما به من
دیکته بگی.دوستت دارم
|