تبليغاتX
این جهان جهان تغییر است نه تقدیر




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





مشخصات یک عاشق

نام :  گمنام

شهرت:آواره

شغل:عاشق

نام پدر: پریشان

نام مادر: گریان

نام خواهر:نگران

نام برادر:انتظار

نام دوست:بی خیال

محله:دیار فراموش شدگان

درد:سکوت

غزل:اه

دبیرستان:عاشقان

جرم:به دنیا امدن

محکوم:به زنده ماندن

آدرس:شهر صفا،میدان وفا،بزرگراه محبت،خیابان اشنایی،چهارراه سرگردانی،کوچه ی عشق،پلاک بی کران،منزل چشم انتظار

 


[+] نوشته شده توسط علی در 22:26 | |







 به نام خدا

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود

مردی دیر وقت ،خسته و عصبانی،از سر کار به خونه اومد(اوه اوه)

دم در پسر شو دید که منتظر اون بود،تعجب کرد چون معمولا

پسرک این موقع شب خواب بود.

_ بابا ، یه سوال ازت دارم،بپرسم؟

_آره، بپرس.یالا خیلی خسته ام

_بابا شما برای هر ساعت کار چه قد پول میگیری؟

مرد عصبانی شد و گفت: می خوایی بدونی؟ من واسه هر ساعت کار5 هزار

تومن میگیرم و اگه بر فرض محال در روز 24 ساعت کار کنم

شاید بعد از یه ماه بتونم پول آب،برق،گاز،تلفن،شهریه یه مدرسه ی تو،

پوشاک و از همه مهمتر اجاره ی بالا ی این خونه رو بدم. فهمیدی

دیگه سوالی نیست؟هان؟

پسرک سرشو انداخت پایین و آه کشید بعد رو به باباش کرد و گفت:

_میشه لطفا به من 5000 تومن قرض بدی؟یه روز پس میدم

مرد با عصبا نیت گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود

که پولی واسه خریدن یه اسباب بازی مزخرف از من بگیری کور

خوندی سریع به اتاقت برو و فکر کن که چه قدر خودخواهی من

هرروز سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وفت ندارم

پسر با ناراحتی به اتاقش رفت و درو بست

مرد که بعد از یکی دو ساعت آروم تر شد و با خودش گفت:

پسر من خیلی کم پیش میاد از من پول بگیره شاید واقعا چیزی هست که اون اینقد از من پول میخواد.

مرد سمت اتاق رفت و به پسرش گفت:

بیا اینم اون پولی که می خواستی ببخشید اگه تند و خشن رفتار کردم

خیلی خسته بودم.

پسرک خندید و نشست و فریاد زد :مرسی بابای گلم

بعد دستش رو زیر متکاش برد و چند تا اسکناس مچاله در آورد

مرد دوباره عصبانی شد و گفت :

تو که پول داشتی چرا دوباره از من پول گرفتی؟هان؟

پسرک گفت:

خب پولم کم بود ولی الان کافی یه.

حالا من 10.000 تومن دارم. میتونم 2ساعت از کار شما رو بخرم تا

تا فردا زودتر به خونه بیایی.

میخوام با تو شام بخورم و کمی حرف بزنم.میخوام فردا شما به من

دیکته بگی.دوستت دارم


[+] نوشته شده توسط علی در 0:26 | |







عشق مارمولک

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار  در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.

 دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

 همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

 پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.


[+] نوشته شده توسط علی در 1:11 | |







عشق و ديوانگي

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند ، آنها از بیکاری و خستگی کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : " بیایید بازی کنیم مثلاً قایم باشک "همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم  من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست بدنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ... یک...دو...سه... همه رفتند تا جایی پنهان شوند!


لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد .


خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.


اصالت در میان ابرها مخفی گشت.


هوس به مرکز زمین رفت .


دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.


طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.


و دیوانگی مشغول شمردن بود ، هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم  پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید . نود و پنج ...نود و شش...نود و هفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام .


و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ، زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.


دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، یکی  یکی همه را پیدا کرد به جز عشق ، او از یافتن عشق نا امید شده بود .


حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی  و او پشت بوته گل رز است.


دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشم عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.


دیوانگی گفت :" من چه کردم من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم ." عشق پاسخ داد :" تو نمی توانی  مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی ، راهنمای من شو "


و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 


نمي دونم نويسندش كي بوده


اميدوارم راضي باشه


[+] نوشته شده توسط علی در 23:4 | |







بیوگرافی مهران مدیری:
• متولد دی ماه سال 1340، پدر و مادرش اراكی هستند اما او در تهران به دنیا آمد.
• پدرش كارمند وزارت نیرو است و مهران آخرین فرزند یك خانواده شش نفره، او سه برادر بزرگ تر از خود دارد

برای مشاهده بیوگرافی روی ادامه مطالب کلیک کنید


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط علی در 1:56 | |







ترین ها


مهربان ترين آدم دنيا:                       مادر

 

شيرين ترين لحظه زندگي:                عيدي گرفتن يك بچه

 

بهترين دوست نوجواني:                   تنهايي

 

بهترين هديه ي جواني:                    نگاه

 

فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:          دروغ

 

بهترين هديه دوران عاشقي:             بوسه


[+] نوشته شده توسط علی در 2:23 | |








[+] نوشته شده توسط علی در 22:51 | |







زچشمانت چشم آن دارم که ازچشمم نيندازد

 

                     به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد

 

زکات چشم چشمی کن به سوی چشم ز رحمت

 

                     که چشمانم بجزچشمت با دگر چشمی نمی سازد


[+] نوشته شده توسط علی در 22:37 | |








[+] نوشته شده توسط علی در 6:40 | |







(جایگاه۲۳ ) اسم وبلاگ جدیدم  در مورد پرسپولیسه حتما بهش سر بزنید ضرر نمی کنید

 

روی جایگاه ۲۳ کلیک کنید 

 

جایگاه23


[+] نوشته شده توسط علی در 3:17 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall